ناگهان چقدر زود دیر می شود...

شمارش معکوس شروع شده

روزای اخره

چه زود ۴ سال شد

چند روزه دیگه باید باروبندیل و جمع کنیم بریم خونه هامون

کجا بابا؟ تازه صمیمی شدیم باهم.

یاده سال اول میوفتم خندم میگیره

نمی دونم ما زشت بودیم یا عکسا زشت میوفتادن

این روزا همش باهمیم

خیلی خوش میگذره

اخرین مسافرتمونم میریم قزوین بازدید کارخونه قند

البته بیشتر تفریحیه

دلم واسه همشون تنگ میشه

خداحافظ کارشناسی

خداحافظ گرگان


 

نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه 1391/04/01 ساعت 22:54 موضوع | لینک ثابت


 

 

                           دلم نیاز به خونه تکونی داره...


 

نوشته شده توسط مریم در دوشنبه 1391/03/08 ساعت 22:34 موضوع | لینک ثابت


 

 

                                           دلگیرم...


 

نوشته شده توسط مریم در یکشنبه 1391/03/07 ساعت 21:14 موضوع | لینک ثابت


فاصله...

چقدر فاصلست بین من و تو...

دیگه نمیگم من تا تو

چون من منم و تو تویی با دوتا دنیای مختلف

...


 

نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه 1391/03/03 ساعت 9:49 موضوع | لینک ثابت


یه حس خوب

تا حالا شده چیزی یا کسی و دوست داشته باشی بدون اینکه نسبت بهش حس مالکیت داشته باشی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اگه آره که خوشحال میشم نظرتو در این مورد بدونم

اگه جوابت منفیه پیشنهاد می کنم برای یه بارم که شده تجربه کنی

حس فوق العاده ایه

من قبل از این شاید خیلی چیزا و خیلی کسارو دوست داشتم اما همراه با حس مالکیت و خیلی هم تو این مورد ضربه خوردم و چون حس مالکیت وجود داشت شاید وسعت دایره دوست داشتنمم کمتر بود چون واقعا سخته که آدم مالک چیزای زیادی باشه و بخواد روش تسلط داشته باشه

می خواستم هر چیزی که دوست دارم فقط مال خودم باشه.مال خوده خودم.اما تو خیلی از مواقع شکست می خوردم، و این مورد چیزی جز اذیت شدن خودمو به همراه نداشت، جالب اینجاست که بعضی مواقع دوست داشتنی هام از من فاصله می گرفتن...

خیلی درگیر بودم، خیلی اذیت می شدم، آرامشم رو از دست داده بودم

راستش تنها چیزی که برام اهمیت داره آرامش داشتن تو زندگیه

تصمیم گرفتم راهم و تغییر بدم.

تصمیم گرفتم دوست داشتنی هامو تو کائنات رها کنم

دوست داشتنم و ابراز کردم و بعد رهاشون کردم و آزادشون گذاشتم

و الان حس مالکیت به هیچ چیز و هیچ کس ندارم، و آرومه آرومم

و جالب اینکه کائنات مثل یه پژواک همه دوست داشتن هارو به خودم برگردوند.

الان همه دوست داشتنی هامو دارم البته من همچنان آزادشون گذاشتم.

آزاده آزاد...

و این یه حس فوق العادست

 

 


 

نوشته شده توسط مریم در سه شنبه 1390/05/04 ساعت 20:59 موضوع | لینک ثابت


                                        

                                   دوستت دارم ها را باید گفت...


 

نوشته شده توسط مریم در یکشنبه 1390/05/02 ساعت 11:37 موضوع | لینک ثابت


                              

                            ناراحتم...


 

نوشته شده توسط مریم در سه شنبه 1390/04/07 ساعت 17:41 موضوع | لینک ثابت


شب آرزوها

لیله الرغائب شب آرزوها شبی که آسمان پر از برق ستارگان است.

در این شب هر دعایی  ستاره ای خواهد شد و در پهنه­ی آسمان خواهد نشست.

بیا ستاره های هم را نظاره کنیم و بر هر کدام آمین بگوئیم


 

نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه 1390/03/19 ساعت 17:46 موضوع | لینک ثابت


فکر کنم همه چیز داره خوب می شه

حال خوبی دارم................

داره به خاطرات می پیونده........

خدایاااااااااااااااااااا

خیلی دوست دارم

می دونستم همیشه با منی

می دونستم حواست به من هست

فقط خواستم خودمو لوس کنم....

کلی دوست دارم خدای خوب من


 

نوشته شده توسط مریم در دوشنبه 1390/03/16 ساعت 21:31 موضوع | لینک ثابت


                                

                                خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

                           خیلی دوست دارم


 

نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه 1390/03/11 ساعت 15:20 موضوع | لینک ثابت


چراغ قرمز

دونستن بعضی چیزا خوبه آیا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هرچی شناختم بیشتر میشه بیشتر از رفتارا ناراحت میشم

چقدر خوبه که ادما در مورد بعضی چیزا تو بی خبری بمونن لااقل کمتر اذیت میشن

...

 


 

نوشته شده توسط مریم در شنبه 1390/03/07 ساعت 23:11 موضوع | لینک ثابت


                                          

 

                                         دلتنگم...


 

نوشته شده توسط مریم در یکشنبه 1390/02/18 ساعت 21:57 موضوع | لینک ثابت


دلگیرم...

چرا ادما بدون اینکه فکر کنن رفتار می کنن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا ادما جواب محبت و با نا مهربونی میدن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا ادما برای دوستیهاشون ارزش قائل نیستن؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا ادما باعث رنجش کسایی میشن که ادعا می کنن دوسشون دارن؟؟؟؟؟؟؟

چرا...

چرا...

چرا...

خدایا هزارتا چرا تو سرمه!!!!!!!!!!!!!

خدایا خسته ام...

کمکم کن

 

 


 

نوشته شده توسط مریم در جمعه 1390/02/09 ساعت 12:40 موضوع | لینک ثابت


سلام دوستان خوبید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

برای تصحیح پست قبلیم باید بگم که خدا قبول کنه دستم شکسته

 و تشخیص دکتر اشتباه بوده

همینننننننننننننننننننن


 

نوشته شده توسط مریم در یکشنبه 1390/01/28 ساعت 17:44 موضوع | لینک ثابت


بازی اشکنک داره دست شکستنک داره...

به قول مامان جان خودم: تو هنوز بازی و  یاد نگرفتی افتادنو یاد میگیری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ظهری از روزهای بهاری رفتم تو سوله خوابگاه که برای اولین بار تو عمرم اسکیت بازی کنم...

نه به اون که اولش حتی می ترسیدم رو پاهام واستم نه به اوج گرفتن بعدش...

جو زیادی تو سوله بود و منم به تنهایی همه جوارو مال خودم کردم و خواستم مثل اونایی که چندین ساله دارن کار میکنن سرعت برم که یهو...

بدجوری خوردم زمین. نمیتونستم تکون بخورم.کفشامو در اوردم و اومدم تو اتاق.

اولش داغ بودم نفهمیدم اما یکم که گذشت دیدم همه جام درد میکنه.دستمو نمی تونم تکون بدم.

با دوستم رفتم بیمارستان...

خلاصه... متوجه شدم که دستم نشکسته و فقط ضرب دیده

اما نمیتونم دستمو از ارنج خم و راست کنم

فعلا تا اطلاع ثانوی منتظرم تا دستم خوب شه

شماهم دعا کنین برام ... 


 

نوشته شده توسط مریم در شنبه 1390/01/27 ساعت 7:55 موضوع | لینک ثابت


خدایا کمکم کن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

می خوام یه زندگی جدیدی رو شروع کنم

کمکم کن گذشته رو فراموش کنم با همه خاطرات تلخش

می خوام برای خودم و آرامش خودم ارزش بیشتری قائل بشم

می خوام دور بشم از هر چیز و هر کسی که باعث آزارم میشه

مهربونم کمکم کن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خدایااااااااااااااااااااااااا می خوام بی خیال همه ادما بشم همه ی همه 

خدایاااااااااااااااااااااااا فقط خودم و خودت

خدایااااااااااااااااااااااا همیشه وجودتو کنار خودم حس کردم.دستامو محکمتر از همیشه بگیر

خوب من کمکم کن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 


 

نوشته شده توسط مریم در دوشنبه 1390/01/15 ساعت 18:17 موضوع | لینک ثابت


دلتنگی

قبل اینکه این پستو بذارم یه سری به پستای قدیمی زدم از اول تا اخر..........

چقدر دلم تنگ شده

واسه همه چیز

حتی واسه نوشتن واسه نظرایی که میومد

کلی حرف دارم اما نمیدونم چه طوری باید بگم

................

 


 

نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه 1389/09/11 ساعت 19:16 موضوع | لینک ثابت


سفر ایستگاه

قطار می رود

تو می روی

تمام ایستگاه می رود

و من چقدر ساده ام

که سال های سال

در انتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاده ام

و همچنان به نرده های ایستگاه رفته

تکیه داده ام!

 


 

نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه 1389/06/17 ساعت 19:14 موضوع | لینک ثابت


تو را نگاه می کنم
خورشید چند برابر می شود و روز را روشن می کند!
بیدار شو
با قلب و سر رنگین خود
بد شگونی شب را بگیر
تو را نگاه می کنم و همه چیز عریان می شود
زورق ها در آب های کم عمقند...
خلاصه کنم:دریا بی عشق سرد است!
جهان این گونه آغاز می شود
موج ها گهواره ی آسمان را می جنبانند
تو در میان ملافه ها جا به جا می شوی
وخواب را فرا می خوانی
بیدار شو تا از پی ات روان شوم
تنم بی تاب تعقیب توست!
می خواهم عمرم را با عشق تو سر کنم
از دروازه ی سپیده تا دریچه ی شب
می خواهم با بیداری تو رویا ببینم!


 

نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه 1389/05/21 ساعت 18:5 موضوع | لینک ثابت


تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من كرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتی و هنوز
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان
می دهد آزارم
و من اندیشه كنان غرق این پندارم
كه چرا
خانه كوچك ما سیب نداشت


 

نوشته شده توسط مریم در دوشنبه 1389/05/11 ساعت 19:28 موضوع | لینک ثابت


                   اگر احساس رنج کردی

                                           بی حکمت نیست

            چیزی در دلت هست

                                              که باید بسوزد

                              تا تو پاک شوی...


 

نوشته شده توسط مریم در سه شنبه 1389/04/29 ساعت 20:15 موضوع | لینک ثابت


اخر زنگ دنیا کی میخورد

خدا می داند

ولی...


آن روز که آخرین زنگ دنیا می خورد

دیگر نه می شود تقلب کرد

 ونه می شود سرکسی را کلاه گذاشت.


آن روز تازه می فهمیم دنیا با همه بزرگی اش


از جلسه امتحان هم کوچکتر بود.

آنروز تازه می فهمیم که زندگی عجب سوال سختی بود

سوالی که بیش از یک بارنمی توان به آن پاسخ داد.

خدا کند آنروز که آخرین زنگ دنیا می خورد،

روی تخته سیاه قیامت اسم ما را جزء خوبهابنویسند.

خدا کند حواسمان بوده باشد وزنگهای تفریح

آنقدر در حیاط نمانده باشیم که حیات
یادمان رفته باشد.

خدا کند که دفتر زندگیمان را جلد کرده باشیم

وبدانیم دنیا چرک نویسی بیش نیست.


 

نوشته شده توسط مریم در یکشنبه 1389/04/27 ساعت 20:52 موضوع | لینک ثابت


در میان من و تو...

در میان من و تو فاصله هاست

گاه می اندیشم

می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری؟!!

تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی

من به اندازه زیبایی تو غمگینم

کوه باید شد و ماند

رود باید شد و رفت

دشت باید شد و خواند

در من این جلوه اندوه ز چیست؟

در تو این قصه پرهیز که چه؟

قصه ی شیرینی ست

کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد

قصه ی نغز از غصه تهیست

باز هم قصه بگو

تا به آرامش دل

سر به دامان تو بگذارمو در خواب روم 


 


 

نوشته شده توسط مریم در سه شنبه 1389/04/22 ساعت 17:49 موضوع | لینک ثابت


رفتار من عادى است‎

اما نمى دانم چرا‎

این روزها‎

از دوستان و آشنایان‎

هر كس مرا مى بیند

از دور مى گوید‎

این روزها انگار‎

حال و هواى دیگرى دارى‎

اما‎

من مثل هر روزم‎

 با آن نشانى هاى ساده‎

با همان امضا‎/ همان نام‎/ و با همان رفتار معمولى‎

مثل همیشه ساكت و آرام‎...


 

نوشته شده توسط مریم در شنبه 1389/04/12 ساعت 12:34 موضوع | لینک ثابت


باران می بارد!!!

در نگاه باران به چه می نگری؟؟؟

مگر نه اینکه تو خود بارانی؟

به صدای چه گوش می دهی؟؟؟

مگر نه اینکه تو خود صدای بارانی؟

بنگر که آسمان دلم هوای تو کرده...

تا انتها میل به گریه کرده...

هرچه دارد نذر نگاه تو کرده...

بدان که تا من هستم

هیچگاه کسی نکرده جرات نگاه به آسمان نظر کرده...


 

نوشته شده توسط مریم در شنبه 1389/03/29 ساعت 17:13 موضوع | لینک ثابت