تا حالا شده چیزی یا کسی و دوست داشته باشی بدون اینکه نسبت بهش حس مالکیت داشته باشی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اگه آره که خوشحال میشم نظرتو در این مورد بدونم
اگه جوابت منفیه پیشنهاد می کنم برای یه بارم که شده تجربه کنی
حس فوق العاده ایه
من قبل از این شاید خیلی چیزا و خیلی کسارو دوست داشتم اما همراه با حس مالکیت و خیلی هم تو این مورد ضربه خوردم و چون حس مالکیت وجود داشت شاید وسعت دایره دوست داشتنمم کمتر بود چون واقعا سخته که آدم مالک چیزای زیادی باشه و بخواد روش تسلط داشته باشه
می خواستم هر چیزی که دوست دارم فقط مال خودم باشه.مال خوده خودم.اما تو خیلی از مواقع شکست می خوردم، و این مورد چیزی جز اذیت شدن خودمو به همراه نداشت، جالب اینجاست که بعضی مواقع دوست داشتنی هام از من فاصله می گرفتن...
خیلی درگیر بودم، خیلی اذیت می شدم، آرامشم رو از دست داده بودم
راستش تنها چیزی که برام اهمیت داره آرامش داشتن تو زندگیه
تصمیم گرفتم راهم و تغییر بدم.
تصمیم گرفتم دوست داشتنی هامو تو کائنات رها کنم
دوست داشتنم و ابراز کردم و بعد رهاشون کردم و آزادشون گذاشتم
و الان حس مالکیت به هیچ چیز و هیچ کس ندارم، و آرومه آرومم
و جالب اینکه کائنات مثل یه پژواک همه دوست داشتن هارو به خودم برگردوند.
الان همه دوست داشتنی هامو دارم البته من همچنان آزادشون گذاشتم.
آزاده آزاد...
و این یه حس فوق العادست
نوشته شده توسط مریم در سه شنبه 1390/05/04 ساعت 20:59 موضوع | لینک ثابت
لیله الرغائب شب آرزوها شبی که آسمان پر از برق ستارگان است.
در این شب هر دعایی ستاره ای خواهد شد و در پهنهی آسمان خواهد نشست.
بیا ستاره های هم را نظاره کنیم و بر هر کدام آمین بگوئیم
نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه 1390/03/19 ساعت 17:46 موضوع | لینک ثابت
فکر کنم همه چیز داره خوب می شه
حال خوبی دارم................
داره به خاطرات می پیونده........
خدایاااااااااااااااااااا
خیلی دوست دارم
می دونستم همیشه با منی
می دونستم حواست به من هست
فقط خواستم خودمو لوس کنم....
کلی دوست دارم خدای خوب من
نوشته شده توسط مریم در دوشنبه 1390/03/16 ساعت 21:31 موضوع | لینک ثابت
خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
خیلی دوست دارم
نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه 1390/03/11 ساعت 15:20 موضوع | لینک ثابت
دونستن بعضی چیزا خوبه آیا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هرچی شناختم بیشتر میشه بیشتر از رفتارا ناراحت میشم
چقدر خوبه که ادما در مورد بعضی چیزا تو بی خبری بمونن لااقل کمتر اذیت میشن
...
نوشته شده توسط مریم در شنبه 1390/03/07 ساعت 23:11 موضوع | لینک ثابت
چرا ادما بدون اینکه فکر کنن رفتار می کنن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چرا ادما جواب محبت و با نا مهربونی میدن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چرا ادما برای دوستیهاشون ارزش قائل نیستن؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چرا ادما باعث رنجش کسایی میشن که ادعا می کنن دوسشون دارن؟؟؟؟؟؟؟
چرا...
چرا...
چرا...
خدایا هزارتا چرا تو سرمه!!!!!!!!!!!!!
خدایا خسته ام...
کمکم کن
نوشته شده توسط مریم در جمعه 1390/02/09 ساعت 12:40 موضوع | لینک ثابت
سلام دوستان خوبید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
برای تصحیح پست قبلیم باید بگم که خدا قبول کنه دستم شکسته
و تشخیص دکتر اشتباه بوده
همینننننننننننننننننننن
نوشته شده توسط مریم در یکشنبه 1390/01/28 ساعت 17:44 موضوع | لینک ثابت
به قول مامان جان خودم: تو هنوز بازی و یاد نگرفتی افتادنو یاد میگیری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ظهری از روزهای بهاری رفتم تو سوله خوابگاه که برای اولین بار تو عمرم اسکیت بازی کنم...
نه به اون که اولش حتی می ترسیدم رو پاهام واستم نه به اوج گرفتن بعدش...
جو زیادی تو سوله بود و منم به تنهایی همه جوارو مال خودم کردم و خواستم مثل اونایی که چندین ساله دارن کار میکنن سرعت برم که یهو...
بدجوری خوردم زمین. نمیتونستم تکون بخورم.کفشامو در اوردم و اومدم تو اتاق.
اولش داغ بودم نفهمیدم اما یکم که گذشت دیدم همه جام درد میکنه.دستمو نمی تونم تکون بدم.
با دوستم رفتم بیمارستان...
خلاصه... متوجه شدم که دستم نشکسته و فقط ضرب دیده
اما نمیتونم دستمو از ارنج خم و راست کنم
فعلا تا اطلاع ثانوی منتظرم تا دستم خوب شه
شماهم دعا کنین برام ...
نوشته شده توسط مریم در شنبه 1390/01/27 ساعت 7:55 موضوع | لینک ثابت
خدایا کمکم کن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
می خوام یه زندگی جدیدی رو شروع کنم
کمکم کن گذشته رو فراموش کنم با همه خاطرات تلخش
می خوام برای خودم و آرامش خودم ارزش بیشتری قائل بشم
می خوام دور بشم از هر چیز و هر کسی که باعث آزارم میشه
مهربونم کمکم کن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خدایااااااااااااااااااااااااا می خوام بی خیال همه ادما بشم همه ی همه
خدایاااااااااااااااااااااااا فقط خودم و خودت
خدایااااااااااااااااااااااا همیشه وجودتو کنار خودم حس کردم.دستامو محکمتر از همیشه بگیر
خوب من کمکم کن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
نوشته شده توسط مریم در دوشنبه 1390/01/15 ساعت 18:17 موضوع | لینک ثابت
قبل اینکه این پستو بذارم یه سری به پستای قدیمی زدم از اول تا اخر..........
چقدر دلم تنگ شده
واسه همه چیز
حتی واسه نوشتن واسه نظرایی که میومد
کلی حرف دارم اما نمیدونم چه طوری باید بگم
................
نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه 1389/09/11 ساعت 19:16 موضوع | لینک ثابت
قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام
که سال های سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام!
نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه 1389/06/17 ساعت 19:14 موضوع | لینک ثابت
تو را نگاه می کنم
خورشید چند برابر می شود و روز را روشن می کند!
بیدار شو
با قلب و سر رنگین خود
بد شگونی شب را بگیر
تو را نگاه می کنم و همه چیز عریان می شود
زورق ها در آب های کم عمقند...
خلاصه کنم:دریا بی عشق سرد است!
جهان این گونه آغاز می شود
موج ها گهواره ی آسمان را می جنبانند
تو در میان ملافه ها جا به جا می شوی
وخواب را فرا می خوانی
بیدار شو تا از پی ات روان شوم
تنم بی تاب تعقیب توست!
می خواهم عمرم را با عشق تو سر کنم
از دروازه ی سپیده تا دریچه ی شب
می خواهم با بیداری تو رویا ببینم!
نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه 1389/05/21 ساعت 18:5 موضوع | لینک ثابت
تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من كرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتی و هنوز
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان
می دهد آزارم
و من اندیشه كنان غرق این پندارم
كه چرا
خانه كوچك ما سیب نداشت
نوشته شده توسط مریم در دوشنبه 1389/05/11 ساعت 19:28 موضوع | لینک ثابت
اگر احساس رنج کردی
بی حکمت نیست
چیزی در دلت هست
که باید بسوزد
تا تو پاک شوی...
نوشته شده توسط مریم در سه شنبه 1389/04/29 ساعت 20:15 موضوع | لینک ثابت
اخر زنگ دنیا کی میخورد
خدا می داند
ولی...
آن روز که آخرین زنگ دنیا می خورد
دیگر نه می شود تقلب کرد
ونه می شود سرکسی را کلاه گذاشت.
آن روز تازه می فهمیم دنیا با همه بزرگی اش
از جلسه امتحان هم کوچکتر بود.
آنروز تازه می فهمیم که زندگی عجب سوال سختی بود
سوالی که بیش از یک بارنمی توان به آن پاسخ داد.
خدا کند آنروز که آخرین زنگ دنیا می خورد،
روی تخته سیاه قیامت اسم ما را جزء خوبهابنویسند.
خدا کند حواسمان بوده باشد وزنگهای تفریح
آنقدر در حیاط نمانده باشیم که حیات
یادمان رفته باشد.
خدا کند که دفتر زندگیمان را جلد کرده باشیم
وبدانیم دنیا چرک نویسی بیش نیست.
نوشته شده توسط مریم در یکشنبه 1389/04/27 ساعت 20:52 موضوع | لینک ثابت
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری؟!!
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه زیبایی تو غمگینم
کوه باید شد و ماند
رود باید شد و رفت
دشت باید شد و خواند
در من این جلوه اندوه ز چیست؟
در تو این قصه پرهیز که چه؟
قصه ی شیرینی ست
کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد
قصه ی نغز از غصه تهیست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارمو در خواب روم
نوشته شده توسط مریم در سه شنبه 1389/04/22 ساعت 17:49 موضوع | لینک ثابت
رفتار من عادى است
اما نمى دانم چرا
این روزها
از دوستان و آشنایان
هر كس مرا مى بیند
از دور مى گوید
این روزها انگار
حال و هواى دیگرى دارى
اما
من مثل هر روزم
با آن نشانى هاى ساده
با همان امضا/ همان نام/ و با همان رفتار معمولى
مثل همیشه ساكت و آرام...
نوشته شده توسط مریم در شنبه 1389/04/12 ساعت 12:34 موضوع | لینک ثابت
باران می بارد!!!
در نگاه باران به چه می نگری؟؟؟
مگر نه اینکه تو خود بارانی؟
به صدای چه گوش می دهی؟؟؟
مگر نه اینکه تو خود صدای بارانی؟
بنگر که آسمان دلم هوای تو کرده...
تا انتها میل به گریه کرده...
هرچه دارد نذر نگاه تو کرده...
بدان که تا من هستم
هیچگاه کسی نکرده جرات نگاه به آسمان نظر کرده...
نوشته شده توسط مریم در شنبه 1389/03/29 ساعت 17:13 موضوع | لینک ثابت
این منم در آینه یا تویی برابرم؟
ای ضمیر مشترک ای خود فراترم!
در من این غریبه کیست؟
باورم نمی شود
خوب می شناسمت در خودم که بنگرم.....
دوباره مقصد راهی............
پرواز سهم بالم نیست بی تو
این جاده مسافر می خواهد
هم بال می شوی پروازم را؟
تو از دردی كه افتادست بر جانم چه می دانی؟
دلم تنها تو را دارد ولی با او نمی مانی
تمام سعی تو كتمان عشقت بود در حالی
كه از چشمان مستت خوانده بودم راز پنهانی
نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه 1389/03/27 ساعت 14:47 موضوع | لینک ثابت
خدایا چرا بعضی وقتا اونطور که می خوایم نمیشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
واقعا چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
حکمتی هست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟یا اینکه قسمته؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دلم گرفته............
دلم از خودم،از همه آدما گرفته....
کاش یه پرنده بودم تا می تونستم از اینجا برم
برم یه جای خیلی دور،دور از همه ی آدما
یه جای ناشناخته،یه جزیره خیلی دور
یه جایی که خودم باشم و خودم و خودم،تو هم باشی،چون خیلی بهم آرامش میدی
چرا آدما اون طوری که فکر می کنیم نیستن؟؟؟؟؟؟؟
چرا اونی که فکر می کردی میتونه بهت آرامش بده این کارو نمی کنه؟؟؟؟؟
چرا همه چی خراب شد؟؟؟؟؟؟؟
فکر می کردم می تونم باهاش دردو دل کنم،فکر می کردم خیلی نزدیکیم،اما اینطوری نبود،بینمون فرسنگها فاصلست،
خدایا یعنی تو این دنیای به این بزرگی کسی نیست به حرفام گوش کنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کسی نیست کمکم کنه،یعنی برای دردو دل فقط باید به تو پناه بیارم؟؟؟؟؟؟؟
خدایا چرا نمیشه راحت حرف زد؟؟؟؟؟؟؟؟
چرا همیشه باید ترس از دست دادن و داشته باشیم؟؟؟؟؟؟؟
نوشته شده توسط مریم در جمعه 1389/01/27 ساعت 20:29 موضوع | لینک ثابت
یه دنیا سلام بهاری برای دوستای مهربونم
خوب و خوشید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
از خونه تکونیه دلاتون چه خبر البته می دونم شما دلاتون پاک تر از اون چیزیه که نیاز به گردگیری داشته باشه.......
اما خب ممکنه تو این یک سال اتفاقات زیادی براتون افتاده باشه که از کسی رنجیده باشید یا شایدم شما کسی رو رنجوندین
در هر صورت بیاین این اخر سالی یه خونه تکونی راه بندازیم و دلمونو حسابی جلا بدیم و با یه دل مهربون و زیبا به پیشواز بهار زندگی بریم...
اصلا بیاین امسال یه جور دیگه باشیم یه جور دیگه به زندگی نگاه کنیم
نشنیدی میگن سالی که نکوست از بهارش پیداست ...
پس بیاین خوب شروع کنیم و خوبم ادامه بدیم...
امروز اخرین روز کلاسام بود دیگه رخت سفرو می بندم و پیش به سوی خونه...
پیشاپیش سال نو رو به همتون تبریک می گم
انشا الله سال خوبی برای همتون باشه...........

نوشته شده توسط مریم در دوشنبه 1388/12/24 ساعت 9:55 موضوع | لینک ثابت
فضای خوابگاه چه دلگیر می شود گاهی
از این دانشگاه دلم سیر می شود گاهی
بعضی وقتا دلم خیلی می گیره،با وجود این همه دوست باز احساس تنهایی می کنم
اما خدارو شکر دوستام خیلی خوبن،خیلی هوامو دارن وقتی حالم گرفتس نمی ذارن تو تنهای خودم بمونم اینقد دورو برمو شلوغ می کنن که از اون حالو هوا بیام بیرون
خیلی دوسشون دارم،خیلی زیاد
امروزم حالم خوب نبود
- بچه ها گفتن بریم ناهارخوران.........
- نه ناهارخوران حال منوخوب نمی کنه
- من می خوام برم یه جای دیگه
- کجا؟؟؟؟؟؟؟
- حالا..........
- لوس بگو دیگه..........
(اینقد دوست دارم مهسا بهم میگه لوس)
-خب می خوام برم یه جایی دیگه...
یه سری با یکی از بچه ها رفتم امام زاده انقد حال داد
دوست داشتم دوباره برم اونجا، البته تنها.........
خلاصه مهسا و مرضیه رفتن ناهارخوران منم رفتم امام زاده
نمی دونم چرا هر سری که دلم گرفته می خوام برم امام زاده قبل اینکه برم حالم خوب می شه
جاتون خیلی خیلی خالی بود انقد حال داد تازه شیرینی و خرما هم خوردم.........
3ساعت تو امامزاده بودم.........
بعدش اودم تو حیاط امامزاده کلی راه رفتم و فکر کردم و فاتحه فرستادم برای مرده ها
یه حس عجیبی داشتم، انگار خودمم روح بودم
قابل توصیف نیست،اما هر چی بود یه حس عجیبی بود
نمی دونم چرا دوست داشتم با یکی حرف بزنم
یه پیر مردی اونجا نشسته بود انقد دوست داشتم باهاش درد دل کنم رفتم نزدیکش اما روم نشد.
بنده خدا پیرمرده هم چند بار نگام کرد،شاید اونم دلش می خواست باهام حرف بزنه.در هر صورت نشد با کسی صحبت کنم.
از امام زاذه تا خوابگاه پیاده اودم
با کسی که نشد صحبت کنم اما با خدا که می تونم حرف بزنم...........
دیگه بقیش خصوصیه .................
فقط بگم که الان حالم بهتره.......................
نوشته شده توسط مریم در جمعه 1388/12/21 ساعت 21:51 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
حرفهاي ما هنوز ناتمام...
تا نگاه مي کني
وقت رفتن است
بازهم همان حکايت هميشگي !
پيش از آنکه با خبر شوي
لحظه ي عزيمت تو ناگزير مي شود
آي...
ناگهان
چقدر زوددير مي شود!
فهرست اصلی
دوستان
سایت دانشگاه گرگان
خداتنهایم نمی گذارد
محمد(صنایع غذایی)
پیاز داغ(علی رضا)
فرهنگ فرهنگ سازی
تماشای باران
دل نوشته های یک عدد من
خودمونی
فن آوری جدید مواد غذایی
HONER OR LOVE
سر سپردگی دل
کانون فیلم و عکس
.:ستاره ی نیلی:.
قرو قاطی با طعم عشقولانه
موفقیت
روانشناسی
فراری از جاده
بی تو هرگز(مسعود و مهرداد)
سختی های عشق(کیوان)
شاد ترین دختر دنیا
کل کل دختران و پسران
ماندنی ها
نوشته های پیشین
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
آذر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
طراح قالب
POWERED BY